
نگاهی به آینده
در دالانی تاریک راه می روی و به دریچه ی انتهای دالان نگاه می کنی به دنیال چه میگردی؟
نوری از دور می بینی که همان است که تو را به انتهای مسیر امیدوار می سازد
نوری که به آن اعتماد می کنی تا کنون آن را از نزدیک ندیده ای پس چگونه به آن اعتماد کرده ای؟!!
به ندای قلبت اطمینان می کنی عقلت دیگر ناتوان شده بالاخره جایی رسیده که به ندای درونیت پاسخ مثبت دهی!!!نمی دانم چگونه است که این روشنایی هیچ ندارد و این همه دارد.....
چگونه است که خیلی دوستش می دارم
نمی دانم چرا این گونه با آن اخت پیدا کرده ام
نمی دانم چرا به آن اعتمادی دیرینه دارم
نمی دانم چرا با امید به رسیدن به آن زندگی می گذرانم .........
هر چه هست توانسته آرامم کند
پس به آن اعتماد می کنم
اعتماد







