تبليغاتX
اتاق تنهایی هایم


نگاهی به آینده

در دالانی تاریک راه می روی و به دریچه ی انتهای دالان نگاه می کنی به دنیال چه میگردی؟
نوری از دور می بینی که همان است که تو را به انتهای مسیر امیدوار می سازد
نوری که به آن اعتماد می کنی تا کنون آن را از نزدیک ندیده ای پس چگونه به آن اعتماد کرده ای؟!!
به ندای قلبت اطمینان می کنی عقلت دیگر ناتوان شده بالاخره جایی رسیده که به ندای درونیت پاسخ مثبت دهی!!!نمی دانم چگونه است که این روشنایی هیچ ندارد و این همه دارد.....
چگونه است که خیلی دوستش می دارم
نمی دانم چرا این گونه با آن اخت پیدا کرده ام
نمی دانم چرا به آن اعتمادی دیرینه دارم
نمی دانم چرا با امید به رسیدن به آن زندگی می گذرانم .........
هر چه هست توانسته آرامم کند
پس به آن اعتماد می کنم
اعتماد
+ نوشته شده توسط پاییزی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:17 |


تاپ تاپ

یه صدایی می یاد ...
داره نزدیک تر می شه
توام صدای پاهاشو می شنوی؟!
هر دفعه که می خواد بیاد کلی برای اومدنش لحظه شماری می کنم...بی صبرانه منتظرش می شینم و وقتی می یاد آنقدر خوشحال می شم که فراموش می کنم اونه که اومده!!!!
همیشه دوست دارم با دست پر ببینمش!
دستانم را زیر چانه ام گذاشته ام از پنجره ی اتاقم به بیرون خیره شدم و منتظر آمدنشم
این دفعه که می خواد بیاد خیلی بی تابی می کنم آخه همش می خوام این دفعه که اومد همون چیزایی رو بیاره که من می خوام ...می خوام با اومدش آرزوهام تحقق پیدا
کنه ...
آرزوهایی که در طول این سال براشون خیلی دعا کردم
خدایا یعنی می شه این دفعه که اومد از دل من با خبر باشه و همونی که من می خوامو بیاره؟؟؟!!!!!!!!!!


یه ندایی می شنوم :پاییزی متوقع یعنی چه؟!!!!!!!!!!


+ نوشته شده توسط پاییزی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 16:35 |





گرمای وجودیم سرمای تنش ها را ازبین برد

شانه هایم احساس سنگینی می کرد و به خاطر آرامشی که قبلآ آن را حس کرده ام در پهنای سفیدی که در پیش رو داشتم

می دوم و می روم و دگر هرگز باز نخواهم گشت ....
پهنای وسیع و سپیدی که می دیدم گامهای اراده ام را نه تنها سست نمی کرد بلکه به اراده ام نوید کفش های آهنین را می داد
برای انتهای این راه نقشه های در سر پرورانده بودم که با انگشتان کوچکم روی برف های که در پیش رو داشتم آنها را ترسیم می کردم.
هنگامی که پا در این سپیدی گذاردم فراموش کرده بودم پاهایم در خطر هستند :" آه با خود کفشهای آهنین نیاورده ام "

کفشی که طاقت پیمودن این راه دشوار را داشته باشد.

می دانم که بدون کفش های آهنین هم می توان این راه را پیمود

تجربه اش را داشته ام با همین کفش های امروزی هم می توان به مقصد رسید کافیست اراده ات را در آن کفش های فولادین نمادین جانگذاشته باشی!!!!!

+ نوشته شده توسط پاییزی در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 19:14 |
آری همیشه به آنچه می خواهی خواهی رسید

 

فقط زمانی که با امید به روزنه های خانه ی امید نگاه بیندازی:

"به طوری که نه بیهوده امیدوار شوی و نه از نا امیدی به خانه ی یاس رو بیاوری"

به آنچه می خواهی خواهی رسید.

کافی است نگاهت دقیق باشد

فقط طوری که خود امید هم نفهمد.

 

+ نوشته شده توسط پاییزی در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 13:8 |
 



چه انتظار بی پایانی!


در ژرفای ناامیدی به سر می بری ...نیم نگاهی هم به وادی امید داری

لحظات این انتظاربی پایان را می شماری

انتظار را می بینی که چموش شده...رهایش نمی کنیی تا به ناگاه....

با خبری خوش پایان می یابد و انگاه که پایان یافت به آنچه می  خواهی رسید...
با پایان این انتظار آرزویی دیرینه تحقق می یابد ...و هنگامی که سر را از تاریکی این انتظار برون می کنی می بینی...>


 آنچه در انتظارش بدوی فرا رسیده...

چه زیباست پایان خوش این انتظار

+ نوشته شده توسط پاییزی در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 16:40 |



دلم گرفته بود امروز. گاهی آدمی در چاهی عمیق فرو می رود که نمی داند در کدام لحظه فروافتاده و تا به این ژرفا آمده است.

با این همه همچنان صدای سقوط خود را می شنوی. ناگهان چشم باز می کنی و می بینی در چه خالی بی پایانی نفس می کشی! چقدر تنهایی و خودت نمی دانستی.

به این صرافت می افتی که چرا تا به این لحظه نمی دیدی این حجم عظیم تنهایی را!؟

 به یاد می آوری که تا چند ساعت پیش چگونه گمان می کردی که این همه آدم در کنارت هستند و ناگهان این تهی شدن از خویش و همه جیز چگونه فرود آمده است؟

.چیست  این؟ عذابی است شاید برآمده ازامتحانی! یا دستی مگر پرتابت کرده به این صحرای بی اتنهای تنهایی.

گاهی یک خط، یک خبر، یک پیغام ... شاید رهایت کند. آنها که بار اول نیست که به این جزیره گمنامی و دلتنگی تبعید شده اند شاید خویشتندارتر باشند که :« می گذرد این لحظه عجیب و این حال غریب و دوباره می بینی که در محاصره دیگرانی!»

اما همین لحظه است که تیزی یک پرسش سوزان (به قول شاملو) در ذهنت فرو می رود.: «کدامیک حقیقت است؟ این تنهایی بزرگ یا آن توهم با دیگران بودن؟»

و بلافاصله این هراس  به جانت می افتد که اگر توهم باشد آن و اگر حقیقت باشد این؟

اینجاست که شاید به صدایی غریبه یا آشنا از پشت سر، یا به همان خط و خبر و پیغام و زنگ تلفنی حتا بر می گردی و ....

آنها که شعر می توانند گفت این لحظه هاست که می گویند و آنها که می توانند نوشت می نویسند و آنها که گریه می توانند کرد بغض می شکنند و مهربانها مهربانی می کنند و.....


یه نکته:بر گرفته از یک دل تنها

+ نوشته شده توسط پاییزی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 9:45 |
پل متروک
 
تنهایی‌ام شبیه پلی متروک افتاده روی دره خشکیده
با هر نفس‌ نفس زدنش زخمی بر قامت شکسته خود دیده
در التهاب نرم تکان خوردن هر لحظه یک قدم به فراموشی
چیزی نمانده تا که فرو پاشد این قطعه‌قطعه پیکر پوسیده
اینک تو در برابر من هستی با چشم‌های خیره و مه‌آلود
در بادهای از نفس‌افتاده افسانه‌ای است دامن رقصیده
راهی برای رد شدن از من نیست قلبم ترک‌ترک شده، می‌لرزد
فالم ببین به هر رگی از دستم کابوس تلخ مرگ تو خوابیده
نه... تو قدم گذاشته‌ای بر من، آب از سرم گذشته به آرامی
این دره عمیق چه خواهد کرد با این دلی که پای تو بوسیده
از سرنوشتِ شوم رهایی نیست این پل همیشه در نرسیدن بود
تو مقصد نهایی من بودی چشمی که راز مرگ مرا دیده
 
+ نوشته شده توسط پاییزی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 9:32 |
+ نوشته شده توسط پاییزی در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 15:11 |






آنکه می نگارد از پاییز خود از پیروان پاییز است

متولد میانه ی فصلی از خزانترین فصل ها

عطش نگاهم با ریزش برگهایت سیراب می شود ای دوست داشتنی ترین فصل ربوبی

در حاشیه:متولد20/پاییز/بهترین سال خداوند

+ نوشته شده توسط پاییزی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 9:55 |





دیگر روانه ی راهم
خودم را به جاده می سپارم
آری خود می داند مرا به کجا بسپارد
خس خس برگ ها
گوشهایم را می نوازد
چه قدر زیباست در این فصل رهسپار دیار دیگر شدن

+ نوشته شده توسط پاییزی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 9:22 |